مي گويند بار عام داده اي، اي مه لقا، مي گويند فقيرو غني به خانه ات خوانده، اي پادشاه براي كسي كه بيمار است ، بيمارازرنج فراغ.
مي گويند بر خوان كرمت جاي پير و جوان بسيار است، اي راحت جان.
من هم پير و رنجيده و زخمي و فقير بر گوشه اي ايستاده ام.
دست نياز به سوي ميهمان خانه ات دراز كرده ام كه شايد خرده ناني از گوشه سفره تو براي من به تبرك بياورند
ذره اي تبرك براي بيمارعاشقي كه سخت دلشكسته است
رنجيده خاطري كه نرنجانده خاطري مگر به عذر نا خواسته يا گاه خواسته
بيماري كه به درد عشق مبتلا است و در تب فراغ مي سوزد و آب مي شود.
مي گويند خان كرمت گسترده است
اما آيا من ژوليده، قامت خميده و بيماررا بر آن سفره راهي است ؟ نمي دانم
مي گويند بر بالاي سفره نشسته اي و ميهمانان را به نگاهت نوازش مي كني
چگونه بر سر آن سفره بنشينم ؟ جايي كه تو پرتو افشاني مي كني و آرارم بگيرم ؟
جايي كه فروغ رخ تو ديدگان هر نابينايي را روشن مي سازد
چگونه صبور بماند ؟ آنكه در هر تاريكي تورا ديده است.
مي گويند اين روزها عذر هر گناه مي پذيري ، با عذر عاشقان چه مي كني ؟
با گناه عشق چه خواهي كرد ؟ با اربده كشان مست نيمه شبها چه خواهي كرد ؟
آنها كه ترانه هاي شگرف از مهر تو بر هر كوي و برزن سر داده اند، چه خواهي كرد ؟
آنها كه هر رنج و غم و فقر و تحقير و ملامت و مصيبت را به خاطر تو تحمل مي كنند
آنها كه دنيا را تنها راهي به سوي خانه ات مي دانند. با سرگشتگان كويت چه خواهي كرد ؟
عمريست كه هفت شهر عشق را به دنبال تو گشته ام و جز سرگرداني نصيبم نشده است
اينك غلامان خانه ات را ميبينم كه در كوچه و بازار مردم را به خانه ات
بر سر سفره ات، در ميان تالار هاي ميهمان خانه ات دعوت مي كنند و من سوخته را نمي بينند.
آيا چنين است ره عشق ؟ راهي پر از سوختن و حسرت كشيدن
آري كه بايد قطره اي از باران شد، شايد روزي از آسمان بر دامنت فرود آيم
يا در اين بزم بزرگ تو چون ديگر مردمان بر در خانه ات نشينم تا به نگاهي ميهمان شوم.
شايد لحظه اي نگاهت بر رخ زرد و تكيده ام افتد، تا شايد غم فراغ را از چهره زردم بخواني.
شايد آن نسيم مهرباني كه در نفسهاي بلندت بر عالم وآدم مي گذرد
لحظه اي بر قلب خسته ام بنشيند و مرا دوباره زنده كند.
همه عمر نذر آن لحظه كه دست كرمت قطعه اي نان در دامنم بگذارد
همه نفسهايم نثار آن دمي كه بوي تو در مشامم بپيچد
همه گذشته و آينده ام قرباني آن نگاهت كه در چشمانم بماند و جاودانه شود
همه غرور و غيرت و عزت و شوكتم فداي آن لبخندي كه به رويم بداري و من پس از آن جان به قدمت تقديم كنم .
مي گويند كه بر همه بارعام داده اي و هر كس و بي كسي را به خانه ات خوانده اي
مي گويندغلامان تو دست مردمان را مي گيرند و به خانه ات ميبرند تا بر كناره سفره ات بنشانند
آيا در آن گوشه ها براي دل سوخته هاي بي سامان جايي هست ؟
آيا براي دلشكستگان جامي هست ؟
آيا براي كيسه پاره من خرده ناني هست ؟
اينك كه بار عام داده اي بر سر كويت نشسته ام ، به انتظار كه هلال برآيد و تو رخ نمايي .............