تبليغاتX
به اسم اوني كه هم عاشقه هم معشوق

به اسم اوني كه هم عاشقه هم معشوق

يه آدم و يه حوا...

سفر ...

عزيز از دست رفته.تو چه کردی با من، که غريبانه ترين شعر زمين را گفتم...به ياد می آورم روزی را که با لبخندت مرا تا اوج کهکشان بردی و به من آموختی که انتظار عشق هولناک است و آرامش پس از آن چه دلپذير و خوشايند....از ياد نخواهم برد غروب پاييزی ساليان قبل را...انگار هزار سال گذشته.غروبی که شاهد من وتو بود شهادت ميدهد...روزهای درازی ست که می گذرد و من همچنان منتظرم همانگونه که تو منتظر بودی...انتظار تو به سر آمد، پس انتظار من کی به سر مي آيد!!!!!

رقص مرگ تو چون خاطره ای در خوابم بر جای مانده است....اکنون من مرده ام.بيا و بر مزارم برقص...وقتش است....چرا اخم مي کنی زيبای خفته ی من؟؟؟؟ نه نميتوانم !!!! با اينکه نيستی پيشم ولی بودنت را حس ميکنم ...تو شاهد اشکهای شبانه ی منی و باز هم مي خندی و خنده ات مرا مست ميکند..انگار مي دانی چقدر عاشق خنده هايت هستم.....سرخوشم از حيات و حس بودن...مي خواهم همان باشم که تو مي خواهی....افسوس که نيستی تا ببينی...امروز هم بگذشت ،فردا چه خواهد شد؟؟ سفر ابديت بی خطر نازنينم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:32  توسط آدم   | 

جشن در تنهايي....

مي  دانم كه نمي داني

مي دانم كه نمي خواني

دلم برايت تنگ است بيوفا

كجايي........

 

 

مي دانم كه نه ديگر ياد مي كني از من

و نه مي داني كه كيستم

مي دانم كه نمي خواني و

من چه شبها كه به يادت گريستم

 

 

مي دانم كه نمي خواني و

مي دانم كه نمي داني

كه چه ساده از طلب كرده ي عشق گذشتي

نه گل نه درخت هيچكدام نبودم و

از ساقه ام شكستي

 

 

از ديروز تا فردا دلم برايت تنگ است مي داني

و هر روز گويي كه صد رنگ است

بي تو اما....

 زندگي بي رنگ است

 

 

.... و امروز

 مي دانم كه نمي داني اما

تو هنوز ليلي و من مجنونم

تو هنوز شيرين و من فرهادم

تو هنوز حوا و من آدمم

و دوستت دارم هنوز

 

 

كتابچه خاطرات زندگي ات امروز

برگي تازه مي خورد

و تو 25 را مي گذراني تا

دفتر 26 سالگي زندگي است باز شود

بگذار اولش بنويسم

به نام او به ياد تو

 

تولدت مبارك

 تولدت مبارك عزيزم

------------------------------------

Happy birthday

 با دخل و تصرف از شاعر نامی و معاصر بیدل عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:3  توسط آدم   | 

همه هستي من

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:46  توسط آدم   | 

ديگر ملالي نيست

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

 

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:45  توسط آدم   | 

ميهماني

مي گويند بار عام داده اي، اي مه لقا، مي گويند فقيرو غني به خانه ات خوانده، اي پادشاه براي كسي كه بيمار است ، بيمارازرنج فراغ.

 مي گويند بر خوان كرمت جاي پير و جوان بسيار است، اي راحت جان.

 من هم پير و رنجيده و زخمي و فقير بر گوشه اي ايستاده ام.

 دست نياز به سوي ميهمان خانه ات دراز كرده ام كه شايد خرده ناني از گوشه سفره تو براي من به تبرك بياورند

ذره اي تبرك براي بيمارعاشقي كه سخت دلشكسته است

رنجيده خاطري كه نرنجانده خاطري مگر به عذر نا خواسته يا گاه خواسته

 بيماري كه به درد عشق مبتلا است و  در تب فراغ مي سوزد و آب مي شود.

مي گويند خان كرمت گسترده است

 اما آيا من ژوليده، قامت خميده و بيماررا بر آن سفره راهي است ؟ نمي دانم

مي گويند بر بالاي سفره نشسته اي و ميهمانان را به نگاهت نوازش مي كني

 چگونه بر سر آن سفره بنشينم ؟ جايي كه تو پرتو افشاني مي كني و آرارم بگيرم ؟

جايي كه فروغ رخ تو ديدگان هر نابينايي را روشن مي سازد

چگونه صبور بماند ؟ آنكه در هر تاريكي تورا ديده است.

مي گويند اين روزها عذر هر گناه مي پذيري ، با عذر عاشقان چه مي كني ؟

 با گناه عشق چه خواهي كرد ؟ با اربده كشان مست نيمه شبها چه خواهي كرد ؟

 آنها كه ترانه هاي شگرف از مهر تو بر هر كوي و برزن سر داده اند، چه خواهي كرد ؟

 آنها كه هر رنج و غم و فقر و تحقير و ملامت و مصيبت را به خاطر تو تحمل مي كنند

 آنها كه دنيا را تنها راهي به سوي خانه ات مي دانند. با سرگشتگان كويت چه خواهي كرد ؟

عمريست كه هفت شهر عشق را به دنبال تو گشته ام و جز سرگرداني نصيبم نشده است

 اينك غلامان خانه ات را ميبينم كه در كوچه و بازار مردم را به خانه ات

 بر سر سفره ات، در ميان تالار هاي ميهمان خانه ات دعوت مي كنند و من سوخته را نمي بينند.

 آيا چنين است ره عشق ؟ راهي پر از سوختن و حسرت كشيدن

 آري كه بايد قطره اي از باران شد، شايد روزي از آسمان بر دامنت فرود آيم

 يا در اين بزم بزرگ تو چون ديگر مردمان بر در خانه ات نشينم تا به نگاهي ميهمان شوم.

 شايد لحظه اي نگاهت بر رخ زرد و تكيده ام افتد، تا شايد غم فراغ را از چهره زردم  بخواني.

 شايد آن نسيم مهرباني كه در نفسهاي بلندت بر عالم وآدم مي گذرد

 لحظه اي بر قلب خسته ام بنشيند و مرا دوباره زنده كند.

همه عمر نذر آن لحظه كه دست كرمت قطعه اي نان در دامنم بگذارد

همه نفسهايم نثار آن دمي كه بوي تو در مشامم بپيچد

همه گذشته و آينده ام قرباني آن نگاهت كه در چشمانم بماند و جاودانه شود

همه غرور و غيرت و عزت و شوكتم فداي آن لبخندي كه به رويم بداري و من پس از آن جان به قدمت تقديم كنم .

مي گويند كه بر همه بارعام داده اي و هر كس و بي كسي را به خانه ات خوانده اي

مي گويندغلامان تو دست مردمان را مي گيرند و به خانه ات ميبرند تا بر كناره سفره ات بنشانند

آيا در آن گوشه ها براي دل سوخته هاي بي سامان جايي هست ؟

آيا براي دلشكستگان جامي هست ؟

آيا براي كيسه پاره من خرده ناني هست ؟

اينك كه بار عام داده اي بر سر كويت نشسته ام ، به انتظار كه هلال برآيد و تو رخ نمايي .............

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:41  توسط آدم   | 

حرفي نمانده....

حرفي نمانده

حرفي براي شنيدن

راهي براي رفتن

هدفي براي رسيدن

منظره اي براي ديدن

چيزي براي جستجو كردن

دستي براي گرفتن

كسي براي دوست شدن

دلي براي دوست داشتن

مرهمي براي دردي

چشمي براي باريدن

جايي براي ماندن

پايي براي ايستادن

نمازي براي خواندن

آسماني براي خورشيد

ابري براي سيراب كردن

چراغي براي روشن كردن

لباسي براي پوشيدن

نفسي براي دميدن

اشكي براي ريختن

ناني براي خوردن

دعايي براي كردن

خدايي براي پرستيدن

آهي براي كشيدن

...........

دروغ نيست

اما انكار هم نمي توان كرد

كجاست آنكه مي گفت

چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

حال كه عشق مرده همه چيز تاريك است

عشق نيست

نان نيست

آب نيست

دوست نيست

آسمان نيست

دل نيست

خدا نيست

آه كجاست آنكه مي گفت عاشق است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:43  توسط آدم   | 

آغاز را با بوسه ای که طولانی ترین راههاست

                                                               در می نوردیم            

با بوسه ای

                                                                                                           از من، تا تو

                                                                                   ! ای عشق من               

در آمیخته از ساقه ها تا ریشه هامان

در پیوند یکی نگاه

از اعماق تو  تا ژرفای من

و اینچنین

من، تو و عشق

هر سه باهمیم

تا بتوانیم هر سه با هم باشیم

تا بتواند

فقط من

فقط تو                                                                                                                        

     تنها عشق باشد                       

ما دردهامان را حمل کردیم

چونان سنگی بیشمار

تا دلتای هم

و به گل نشستیم

چونان دو کشتی

و به آغوشی خلیجی خاموش.

در فصلی که به گل میخک شکوفه می داد در زمین

جدامان کردند

بواسطه ترنها و ملت ها

بواسطه مرزها

ولی انگار دلتای بوروا

می دانست که ما چقدر همدیگر را دوست می داریم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:31  توسط آدم   | 

خلوت دل...

  

هميشه فاصله ای هست؛ دچار بايد بود وگرنه زمزمه ي حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد،

و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست و عشق صداي فاصله هاست ؛ فاصله هايي كه غرق ابهامند....

 

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند؛ گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را؛

چشم تو زينت تاريكي نيست! و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو...!

 

و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه ي آواز به خود جذب كند؛ پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه ي عشق تر است.

 

تيرگي مي آيد... دشت مي گيرد آرام... قصه ي رنگي روز مي رود رو به تمام... سنگها

افسرده است... شاخه ها پژمرده است... رود مي نالد... جغد مي خواند... غم بياميخته با رنگ غروب... مي تراود ز لبم قصه ي سرد... دلم افسرده در اين تنگ غروب....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:11  توسط آدم   | 

یاد باد یاد یاران

عزيز از دست رفته..تو چه کردی با من، که غريبانه ترين شعر زمين را گفتم...به ياد می آورم روزی را که با لبخندت مرا تا اوج کهکشان بردی و به من آموختی که انتظار عشق هولناک است و آرامش پس از آن چه دلپذير و خوشايند....از ياد نخواهم برد غروب پاييزی ساليان قبل را...انگار هزار سال گذشته.غروبی که شاهد من وتو بود شهادت ميدهد...روزهای درازی ست که می گذرد و من همچنان منتظرم همانگونه که تو منتظر بودی...انتظار تو به سر آمد، پس انتظار من کی به سر مي آيد!!!!!

رقص مرگ تو چون خاطره ای در خوابم بر جای مانده است....اکنون من مرده ام.بيا و بر مزارم برقص...وقتش است....چرا اخم مي کنی زيبای خفته ی من؟؟؟؟ نه نميتوانم !!!! با اينکه نيستی پيشم ولی بودنت را حس ميکنم ...تو شاهد اشکهای شبانه ی منی و باز هم مي خندی و خنده ات مرا مست ميکند..انگار مي دانی چقدر عاشق خنده هايت هستم.....سرخوشم از حيات و حس بودن...مي خواهم همان باشم که تو مي خواهی....افسوس که نيستی تا ببينی...امروز هم بگذشت ،فردا چه خواهد شد؟؟ سفر ابديت بی خطر نازنينم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:45  توسط آدم   | 

....

....

Have seen dawn and sunset on moors and windy hills
Coming in solemn beauty like slow old tunes of Spain:
I have seen the lady April bringing in the daffodils,
Bringing the springing grass and the soft warm April rain.

I have heard the song of the blossoms and the old chant of the sea,
And seen strange lands from under the arched white sails of ships;
But the loveliest things of beauty God ever has showed to me
Are her voice, and her hair, and eyes, and the dear red curve of her lips.

....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:40  توسط آدم   |